امشب فیلم درباره الی و بعد از تعریف های یکی از دوستان و اینکه نبینی نصف عمرت به فنا رفته و......بلخره دیدم .
نمیدونم دیدید یانه .
اون قسمتش که بچه میوفته تو ی دریا غرق میشه که همه با داد و فریاد می رن توی آب نجاتش بدن ؟؟؟
من این صحنه ها رو که می دیدم توی دلم آشوب بود خدا خدا می کردم نجات پیدا کنه .تا وقتی هم که نجاتش ندادن خیالم راحت نشد که نشد .
نه نه نه, لوس نیستم ........ فقط این فیلم باعث شد که یه خاطره تلخ یاداوری بشه.
و الا هیچ وقت برای یه فیلم این جوری حول نشده بود تحت تاثیر قرار نگرفته بودم.
دلتون می خواد بگم چه خاطره ای بود ؟
وقتی کوچیک بودم حدود 4 یا 5 ساله
یه بار با خانواده و اقوام رفته بودیم پیک نیک کنار یه رود خونه بزرگ بزرگ و پر جنب و جوش
این خاطره رو خیلی خوب یادم میاد .
تا رسیدیم مامان بابا ها وسایلو آماده کردن ما بچه ها رفتیم آب بازی من از همه کوچیک تر بودم بچه های دیگه یه کم شنا بلد بودن اما من هیچی بلد نبودم اونا شیطونی می کردن تو سر و کله هم می زدن .خوب منم بچه بودم دلم می خواست مثله بچه های دیگه بالا و پائین بپرم و شیطنت کنم .
برای همین دور از چشم دیگران پریدم توی آب رفتم یه جایی که ازجایی که بچه ها بودن عمقش بیشتر بود . عمق زیاد بود برای من و جریان آب هم شدید توی کمترین زمان منی که خیلی کوچولو بودم و چندین متر دور کرده بود .
منم توی آب بالا و پائین می پریدم و تلاش می کردم اما غافل از اینکه هرچی بیشترتقلا می کردم بیشتر توی آب فرو می رفتم . وقتی هم توی آب می رفتم اون سکوت برام پر از وحشت بود توی دماغم و گوشم که آب می رفت بیشتر احساس خفگی می کردم دهنمو باز می کردم که جیغ بکشم اما غافل از اینکه دهنم پر از آب می شد و اون رود منو بیشتر وحشت زده می کرد من داشتم خفه می شدم .و آب منو داشت با خودش به طرف پایین رود خونه می برد .
اگه گفتین بعدش چی شد ؟؟؟
هیچی دیگه من خفه شدم و مُردَم دیگه
الان هم روحمِ که داره با شما صحبت می کنه
واسه حال گیری بقیه شو نمیگم
حالا که خیلی دارین التماس می کنین باشه می گم .
خوب می خواستین چی بشه ؟؟؟
یه دفعه دو تا دست و قدرتمند و آشنا منو توی بغلش گرفت .
دستای کی بود ؟؟؟دستای بابام
وقتی دیدن من دارم داد و هوار می کنم بابا بدون معتلی پرید توی آب و منو نجات داد .( بابام شنا گر ماهریه قربونش برم )
بعدم منو که گریه می کردم توی بغلش گرفت و آرومم کرد وچه آرامشی چه تکیه گاه محکمی دیگه زیر پام خالی نبود دیگه از احساس خفگی خبری نبود.
دختر لوسشو بغل کرده بود و قربون صدقش می رفت و می گفت دختر کوچولوی خوشگلم تو که شنا بلد نیستی چرا پریدی توی آب؟؟؟
و منم با لوس بازی تمام فقط گریه می کردم مامانمم وحشت زده و گریون منو از توی بغل بابام جدا کرد و خودش منو بغل کرد .
موقع برگشت هم که از بس گریه کرده بودم و بالا و پائین پریده بودم خسته تا خونه توی بغل ماما نم خوابیدم .
این خاطره باعث شد که از اون به بعد از آب بترسم .
یادمه بچه که بودم یه فیلم نشون می داد که یه بچه توی تور ماهیگیری گیر می کنه و نمی تونن درش بیارن وقتی این فیلمو می زاشت جیغ می کشیدم و میرفتم توی اتاقمو در و می بستم تا وقتی که فیلم تموم نشد هم بیرون نمیومدم .
از بعد از اون خاطره به بعد هیچ وقت سرمو زیر آب نکردم . چه آب استخر باشه چه یه تشت آب کوچیک .
بگذریم
این فیلم هم که اولش خوب شروع شد وسطش که پر هیجان اما آخرش اعصاب خوردی و اینکه کاش زود تر تموم بشه حوصلمو سر برد . در کل می شه گفت نصفه اولش خوب بود نصف دوم اعصاب خورد کنِ خوبی بود .