تبليغاتX
..::دفتر خاطرات یه ستاره ::..

..::دفتر خاطرات یه ستاره ::..

متروک شد .

قابل توجه خوانندگان گرامی وبلاگ من

 این جانب ستاره راد این وبلاگ و آیدی را مترو که اعلام می کنم .

راحت تر بگم :

دیگه توی این وبلاگ هیچ گونه پستی نمی گزارم و آیدیم هم که متروک میکنم .

چرا ؟؟؟

به دلیل برخی مشکلات ( مگه فضولی ؟؟؟)

راستی اصرار نکنین وبلاگ و آیدی جدید به هیچ بنی بشری داده نمی شود .

 حتی به شما دوست عزیز.

و در آخر

از همه دوستانی که به من کمک کردن این وبلاگ و بسازم و تشویقم کردن و انتقاد کردن و نظر دادن بسیار بسیار ممنونم .

 و ممنونم از همتون به خاطر خاطرات قشنگی که توی ذهن من هک کردین . می خوام بدونین از یاد نمی برمتون . و خاطراتتون همیشه تو خاطرم می مونه .

اگر بار گران بودیم، رفتیم

اگر نامهربان بودیم، رفتیم

اگر اینها دلیل محکمی نیست

نگو با دگران بودیم، رفتیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 19:8  توسط ستاره  | 

هنوز چیزی برای نوشتن ندارم .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 18:6  توسط ستاره  | 

حکمت ننوشتن

سلام

بعد از مدتها اومدم که بنویسم .

اما نمی دونم چی بنویسم .

شاید چیزی برای گفتن ندارم .

شایدم خسته شدم از نوشتن .

ولی اینو خوب می دونم که به فرصت نیاز دارم برای دوباره نوشتن واسه یه خاطره خوب حسابی واسه با انگیزه شدن .

پس فعلا خداحافظ تا دگر بار که با یه خاطره شیرین و پر انرژی بیام و بنویسم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 1:25  توسط ستاره  | 

بللللله برون - عقد کنون

این چند روز در گیر همین مراسمهای بله برون و عقد کنون آبجی بزرگه بودیم به همین خاطر دیر اومد پست بنویسم .

همه هم که هر چی می خواستن از قابلمه گرفته تا کنترل تلوزیون سریعا صدا می کردن : سسسسستتتتتتتتتتااااااااااررررررررررررررههههههههههههه

من بیچاره از پا افتادم از بس دویدم .

ولی بعد از مراسم چقدر خواب حال داد . تا صبح مثل یه مرده خوابم برد .به جرات می گم تا صبح مردم . صبح با تراکتور باید بلندم می کردن . منم تا ۱۲ خوابیدم .

آبجی جونم سر سفره عقد مثل همه عروسا بعد از سه بار بله رو گفت اما اینقد آروم گفت که گفتن دوباره بگو اما این بار از همه طرف می گفتن بگو با اجازه بزرگترا

آبجی یادش رفته بود بگه با اجازه بزرگترا

داماد هم جبران کرد وقتی ازش پرسیدن گفت :بله بله

با وجود همه سختی هاش خیلی خوش گذشت . جاتون خالی .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 17:48  توسط ستاره  | 

اندر حکمت روسری خریدن

چند روز پیش من و خواهرم و دوستم تصمیم گرفتیم بریم برای خرید روسری و رفتیم .

از پشت ویترین یه روسری دیدیم و رفتیم توی مغازه تا از نزدیک ببینیمش .

مغازه دار یه خانم خیلی باکمالات بود با چشمای درشت و کشیده سبز و لبهای باریک که به صورت ناشیانه ای آغشته به رژ لب بود و تا شعاع سه سانتی لبش هم آثار خیلی کمرنگی از رژ بود . انگار خورشت خورده بود و دور دهنشو نشسته بود .

خلاصه تا این خانم با کمالات شروع کنه به حرف زدن و اینکه بفرمایید در خدمتم و ... 

یکی از مشتری های توی مغازه جیغش رفت هوا :که چرا این روسری و از من پس نمی گیرین؟؟؟

این روسری خرابه . نخ کش شده .

همراه با خانم جیغ چیغو بچشم جیغ می زد .

مامان جیغ جیغو هم دو کلمه حرف می زد وسطش هم به بچش می گفت : عزیزم جیغ نزن ما دعوا نمی کنیم داریم حرف می زنیم .

بچهه انگار عصبی بود . زجر اور گریه می کردو جیغ می کشید جوری که همه دلشون براش کباب بود .

خواهرم و دوستم محو تماشای این منظره بودن

که مغازه دار گفت : کدومو بدم خدمتتون .

هیچ کدوم هیچی نگفتیم .

دوباره پرسید . این بار دیدم اونا هنوز خیره هستن من جواب دادم و روسری رو اورد . انگار هنگ کرده بودن .

پرسیدم بچه ها خوبه ؟

اونا هنوز تو همون حال و هوا بودن ولی زیر لب یه چیزایی گفتن که متوجه شدم خوششون نیومد

خانوم هنوز داشت جیغ می زد و پولش و می خواست .

از فروشنده که اونم کم و بیش حواسش پیش اون بود قیمت روپرسیدم اونم یه رغم نجومی گفت .

که در دم منصرف شدیم .

از مغازه اومدیم بیرون و دوباره به ویترین و نگاه کردم .اهمون پسر بچه رو دیدم که چند دیقه پیش داشت جیغ می کشید .

این بار لباشو به میله که برای گذاشتن روسری ها ازش کمک میگرفتن چسبونده بود و داشت میله رو به حالت چندش آوری لیس می زد .

حدس من این بود که این بچه عصبیه و توی خونه زیاد دعوای پدر مادرشو میبینه .

برای همین این جیغا رو می زنه . با این فکر جیگرم بیشتر براش کباب شد .

می بینید بعضی ها با خودخواهی تمام اعصاب و روان بچشونو لگد می کنن . و نا شکری وجود ضعیف و نهیفشو می کنن . بعضی ها هم حسرت داشتن یه بچه ی زشت ولی سالم و می خورن .

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 0:59  توسط ستاره  | 

 آنقدر آه کشیدم ز جهان سیر شدم / صورتم گر چه جوان است ولی پیر شدم

تنها کسانی ما را می رنجانند که همیشه کوشیدیم از ما نرنجند . . .

با دوست عشق زیباست ، با یار بیقراری / از دوست درد ماند و از یار یادگاری . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 0:36  توسط ستاره  | 

در حکمت الی .....

امشب فیلم درباره الی و بعد از تعریف های یکی از دوستان و اینکه نبینی نصف عمرت به فنا رفته و......بلخره دیدم .

نمیدونم دیدید یانه .

اون قسمتش که بچه میوفته تو ی دریا غرق میشه که همه با داد و فریاد می رن توی آب  نجاتش بدن ؟؟؟

من این صحنه ها رو که می دیدم توی دلم آشوب بود خدا خدا می کردم نجات پیدا کنه .تا وقتی هم که نجاتش ندادن خیالم راحت نشد که نشد .

نه  نه  نه, لوس نیستم ........   فقط این فیلم باعث شد که یه خاطره تلخ یاداوری بشه.

و الا هیچ وقت برای یه فیلم این جوری حول نشده بود تحت تاثیر قرار نگرفته بودم.

دلتون می خواد بگم چه خاطره ای بود ؟

وقتی کوچیک بودم حدود 4 یا 5 ساله

یه بار با خانواده و اقوام رفته بودیم پیک نیک کنار یه رود خونه بزرگ بزرگ و پر جنب و جوش

این خاطره رو خیلی خوب یادم میاد .

تا رسیدیم مامان بابا ها وسایلو آماده کردن ما بچه ها رفتیم آب بازی من از همه کوچیک تر بودم بچه های دیگه یه کم شنا بلد بودن اما من هیچی بلد نبودم اونا شیطونی می کردن تو سر و کله هم می زدن .خوب منم بچه بودم دلم می خواست مثله بچه های دیگه  بالا و پائین بپرم و شیطنت کنم .

برای همین دور از چشم دیگران پریدم توی آب رفتم یه جایی که ازجایی که بچه ها بودن عمقش بیشتر بود . عمق زیاد بود برای من و جریان آب هم شدید  توی کمترین زمان منی که خیلی کوچولو بودم و  چندین متر دور کرده بود .

منم توی آب بالا و پائین می پریدم و تلاش می کردم اما غافل از اینکه هرچی بیشترتقلا می کردم بیشتر توی آب فرو می رفتم . وقتی هم توی آب می رفتم اون سکوت برام پر از وحشت بود توی دماغم و گوشم که آب می رفت  بیشتر احساس خفگی می کردم دهنمو باز می کردم که جیغ بکشم اما غافل از اینکه  دهنم پر از آب می شد و اون  رود منو بیشتر وحشت زده می کرد من داشتم خفه می شدم .و آب منو داشت با خودش به طرف پایین رود خونه می برد .

اگه گفتین بعدش چی شد ؟؟؟

هیچی دیگه من خفه شدم و مُردَم دیگه

الان هم روحمِ که داره با شما صحبت می کنه

واسه حال گیری بقیه شو نمیگم

حالا که خیلی دارین التماس می کنین باشه می گم .

خوب می خواستین چی بشه ؟؟؟

یه دفعه دو تا دست و قدرتمند و آشنا منو توی بغلش گرفت .

دستای کی بود ؟؟؟دستای بابام

وقتی دیدن من دارم داد و هوار می کنم  بابا بدون معتلی پرید توی آب و منو نجات داد .( بابام شنا گر ماهریه قربونش برم )

بعدم منو که گریه می کردم توی بغلش گرفت و آرومم کرد وچه آرامشی چه تکیه گاه محکمی دیگه زیر پام خالی نبود دیگه از  احساس خفگی خبری نبود.

دختر لوسشو بغل کرده بود و قربون صدقش می رفت و می گفت دختر کوچولوی خوشگلم تو که شنا بلد نیستی چرا پریدی توی آب؟؟؟

و منم با لوس بازی تمام فقط گریه می کردم مامانمم وحشت زده و گریون منو از توی بغل بابام جدا کرد و خودش منو بغل کرد .

موقع برگشت هم  که از بس گریه کرده بودم و بالا و پائین پریده بودم خسته تا خونه توی بغل ماما نم خوابیدم .

این خاطره باعث شد که از اون به بعد از آب بترسم .

یادمه بچه که بودم یه فیلم نشون می داد که یه بچه توی تور ماهیگیری گیر می کنه و نمی تونن درش بیارن وقتی این فیلمو می زاشت جیغ می کشیدم و میرفتم توی اتاقمو در و می بستم تا وقتی که فیلم تموم نشد هم بیرون نمیومدم .

از بعد از اون خاطره  به بعد هیچ وقت سرمو زیر آب نکردم . چه آب استخر باشه چه یه تشت آب کوچیک .

بگذریم

 این فیلم هم که اولش خوب شروع شد وسطش که پر هیجان اما آخرش اعصاب خوردی و اینکه کاش زود تر تموم بشه حوصلمو سر برد . در کل می شه گفت نصفه اولش خوب بود نصف دوم اعصاب خورد کنِ خوبی بود .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 12:59  توسط ستاره  | 

در حکمت انتقادات و پیشنهادات

امروز یکی از استادای سخت گیر دانشگاه از بر و بچ کلاس خواست که نظرات و انتقادات و پیشنهادات شون و روی کاغذ بنویسن و گمنام تحویل استاد بدن .

خیلی ها از خداشون بود که یه فرصتی پیش بیاد و حسابی از استاد انتقاد کنن یکی از اونا هم خود من بودم. nopoints.gif : 75 par 41 pixels.

بعضی ها م(چاپلوسها ) خود شیرینی می کردن و از استاد تعریفای بی خود می کردن که نحوه درس دادن عالی خودت بیستی نمره می خوایم چی کار و از جور حرفا . toppoints.gif : 75 par 41 pixels.

بعد از کلاس استاد چاق و کوتاه و کچل ما

برو بچ و نگه داشت و تک تک کاغذ ها رو باز کرد و بلند بلند خوند .یکی از همون آدم های چسبناک و خود شیرین از قد بلند و موهای کمند و حیکل متناسب و طرز تدریس استاد می تعریفید که استاد باقیشو گذاشت کنار گفت این فکر کنم از بیرون کلاس اومد منو نمی شناسه .( خودشم می دونه چه  اژدهای سه سریه بی چاره ) evilgenius.gif : 58 par 64 pixels.

 یکی هم خیلی بزرگ توی برگه  نوشته بود : ما هیچی نمی فهمیم .

که این جمله رو استاد بلند خوند و همه بچه ها شاداف شدن و حسابی فضای کلاس شاد شد و بچه ها حسابی خندیدن .

جالب اینجا بود استاد کچل قد کوتاه چاق ما هم خودشم می خندید .

خلاصه استاد خوند و خوند تا رسید به عریضه من

منم حسابی انتقاد کرده بودم . بزارین بگم وقتی استاد می خوند بچه ها چی می گفتن .

_ایول....... آره .........آره

-آفرین ........ دم اونکه نوشت گرم

- به چه حقی اینو نوشته (یکی از همون خود شیرینا)

استادم خوشم اومد حالش و گرفت .گفت : نه خیلی هم خوب گفتن . پیشنهاد کارآمدی دادن .puzzledsmile.gif : 18 par 21 pixels.

هه هه هه دماغ چاپلوسه سوخت.speechless.gif : 22 par 24 pixels.

داشت می خوند یه کلمه از عرایضمو نتونست بخونه داشت نگاه می کرد و دقیق شده بود واین یه کلمه رو صد جور خوند آخرشم درستش و نگفت . همون جور که سرش پایین بود .

یکی از بچه ها که می دونست این مال منه آروم گفت چی نوشتی ؟؟؟؟ منم با چشم و ابرو و.... علامت دادم که دوست عزیز لطفاضایع نکنید.

از اینکه اینا رو نوشته بودم نمی ترسیدم . اسم یکی از بچه ها رو نوشته بودم توی انتقاداتم که چرا این قدر به این بها میدین .اگه می فهمید حسابی کلاهامون می رفت تو هم .

بلخره با هزار دردسر دست خط خرچنگ قورباغه  منو خوند .

ولی خودمونیم ها اگه افتاب بود می زاشتم جلوی آفتاب راه می رفت .

جمله آخرمن این جوری تمام شد با :

از این ترم که گذشت .از ترم دیگه .....

که امیدوارم  این جمله آخر و جدی نگیره

استاد که رفت بمب تو کلاس ترکید بچه ها حسابی به انتقادات خودشون خندیدن  

laugh2.gif : 19 par 20 pixels.laugh1.gif : 19 par 19 pixels.laugh2.gif : 19 par 20 pixels.laugh1.gif : 19 par 19 pixels.laugh2.gif : 19 par 20 pixels.laugh2.gif : 19 par 20 pixels.laugh1.gif : 19 par 19 pixels.laugh2.gif : 19 par 20 pixels.laugh1.gif : 19 par 19 pixels.laugh2.gif : 19 par 20 pixels.laugh1.gif : 19 par 19 pixels.laugh2.gif : 19 par 20 pixels.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 1:13  توسط ستاره  | 

در حکمت خواب دیشب

در حکمت خواب دیشب

دیشب یه خواب دیدم .

خواب خوبی بود.

اما .....

الان اما شو می گم .

خواب دیدم من داخل اتاق خودم بودم.

یکی داخل اتاق کناری داشت بلند و شمرده شمرده شعر می خوند .

صدا آشنا بود .

حتی شعرم برام آشنا بود انگار بارها و بارها خونده بودمش.

مثل اینکه شعر از یکی از شاعرای مورد علاقم بود .

اون که می خوند منم زیر لب زمزمه می کردم .

شعر که تمام شد دوباره شعر بعدی و شروع کرد .

انگار خودم  شعرارو بهش داده بودم .

چون توی ذهنم فکر می کردم که بلخره خوند .

صداش آهنگ خاصی داشت خیلی واضح و بدون غلط شعرو می خوند .

بلخره بلند شدم ببینم توی اون اتاق کیه که داره می خونه و داره چیو می خونه که ........

وای خوابم تموم شد.

با صدای آیفون از خواب پریدم.

ساعت 5:30 بود .

بابام که برای نماز بیدار شده بود درو باز کرد .

یه راننده تاکسی بی حواس بود که زنگ و اشتباه گرفته بود .

بابا چیزی بهش نگفت .

اما من دلم می خواستاز روی تختم به پرم و برم و محاکمش کنم .

از همون لحظه بیدار شدنم تا الان دارم به اون خواب فکر می کنم.

به اون صدا

و به اون شعر

توی خواب انگار اون صدا رو می شناختم  حتی شعرو ولی هر چی فکر می کنم یادم نمی یاد .

شعری که می خوند عشق بین دو نفر بود .

اما اون چیز گنگی که من حدس می زدم می خوند عشق بین بنده و خدا بود .

شایدم یکی از شعرا این بود .

نمی دونم .

فکر کنم این بود :

تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری می جویم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 17:10  توسط ستاره  | 

88/8/8 با دو روز تاخیر

۸۸/۸/۸  تقویم شمسی ورق خورد به این تاریخ رسید

همه .نه . بعضیا سعی کردن این روز و برای خودشون خاطره انگیز کنن

بعضیا هم نتونستن مثل من

اما قول دادیم با دوستان   ۹۹/۹/۹  ساعت ۹ صبح هم دیگرو ببینیم

معلوم نیست چی بشه

۱۱ سال و ۱ ماه و ۱ روز

جالبه ؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:58  توسط ستاره  |